آخرین اخبار : 

۲۵ هزار کودک بدسرپرست و بی‌سرپرست معلق در بلاتکلیفی

image_13940804725726

سلامت نیوز: حتی اگر سقفی روی سر نداشته باشی یا نانی در سفره، هیچ‌کس نمی‌تواند آرزو را از تو دریغ کند. مهم نیست که رسانه‌ها به نقل از کارشناسان و آسیب شناسان اجتماعی، تو را معضل بخوانند یا مشکلی بالقوه، مهم این است که تو پر از رویایی؛ پر از آرزوهای محال و حتی دست یافتنی! به بهانه آرزوهایی که هیچ وقت پایان ندارند، سراغ چند نفر از بچه‌های بدسرپرست و بی‌سرپرست تحت حمایت بهزیستی رفتیم؛ بچه‌هایی که داشتن خانواده و بودن در آغوش پدر و مادر، برایشان رؤیایی محال است.

اسم مادرم لیلاست

به گزارش سلامت نیوز به نقل از همشهری آنلاین، حنانه توی دنیای خودش است. مقنعه سفیدش را کمی عقب‌تر می‌کشد تا چشم‌های درشت سیاهش پیدا باشد. می‌گوید:«وقتی خیلی کوچولو بودم مرا به بهزیستی آوردند و همین جا ماندم». او هم دوست داشته که مادر داشته باشد اما خاطره‌ای از مادرش ندارد. نمی‌داند که او کیست یا چه شکلی است. زکیه ۹سال دارد و دوست دارد که در آینده معلم شود. او دوتا خواهر و یک برادر دارد و دلش حسابی برای آنها تنگ شده است. وقتی کوچک بوده، او را به بهزیستی آورده‌اند اما هنوز خاطره‌های تاریک روشنی از خانه‌شان دارد؛ خانه کوچکی که با خواهر و برادرهایش در آن بازی می‌کردند.

نازنین ۱۰سال دارد؛ دختری که جسورتر از دیگر همسالانش با شرایط مشابه است و دوست دارد که فضانورد شود. می‌گوید: می‌خواهم با سفینه بروم توی آسمان‌ها دنبال مادرم. او از مادرش نه تصویری دارد و نه خاطره‌ای. وقتی بچه بوده به همراه خواهرش راهی بهزیستی می‌شوند. او فقط از مادرش یک اسم در شناسنامه دارد. می‌گوید اسم مادرم لیلاست. نمی‌دانم چه شکلی هست. البته فرقی هم ندارد که خوشگل باشد یا نه ولی حتما همه مامان‌ها خوشگلند. خیلی دوست دارم که ببینمش. سپیده به وقت خندیدن دندان‌هایش پیدا می‌شود. ۲تا دندان جلویش افتاده و چهره‌اش به وقت خندیدن حسابی بامزه می‌شود. او کلاس اول است و تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته. کم‌حرف است و در پاسخ به هر پرسشی فقط می‌خندد و گاهی دستش را روی دهانش می‌گیرد تا جای خالی دندان هایش را بپوشاند.

محیا هم ۸سال دارد. او آرزو می‌کند که پدر و مادرش پولدار شوند. مادرش را از دست داده است. دوست دارد در آینده دکتر شود و به مردم کمک کند. وقتی از قصه مادرش می‌گوید، چشم‌های شفافش را لایه‌ای از اشک تار می‌کند اما بغضش را قورت می‌دهد تا اشک‌هایش شره نرود. می‌گوید مادرم مرد چون مریض بود. غذا و دوا نداشتیم که بخورد و خوب شود.

زهره به وقت خندیدن، چادرش را روی صورتش می‌کشد تا دندان‌های نامرتبش را پنهان کند. آرزویش این است که مادرش را ببیند. می‌گوید: دوست دارم مادر واقعنی خودم را ببینم. بارها او را به‌دست والدین مختلفی سپرده‌اند اما او دوست دارد که مادر واقعی خودش را داشته باشد؛ مادری که سرش را روی دامنش بگذارد و انگشت‌هایش را قلاب کند لای موهای بلند و مشکی زهره. او تابستان امسال با خاله‌های بهزیستی رفته شمال و خاطره خوبی از این سفر دارد. دوست دارد یک روز مادرش را ببرد دریا؛ مادر واقعنی‌اش را.

مرا با خودتان ببرید خانه

سجاد، از بچه‌های خیریه گلستان علی(ع) است. او مدتی است که به این خیریه آمده و ادامه تحصیل می‌دهد. کلاس سوم دبستان است و دوست دارد در آینده فوتبالیست شود. می‌گوید: آرزویم این است که زودتر بزرگ شوم چون می‌خواهم فوتبالیست شوم. دیدن مادرش هم از آرزوهای همیشگی او است. می‌گوید: اگر ببینمش، می‌پرم توی بغلش و می‌بوسمش.

سهراب ۱۰سال دارد. او دوست دارد پلیس شود و دزدها را دستگیر کند. سهراب فقط توی تلویزیون پلیس‌ها را دیده و چندباری هم ماشین پلیس را. دلش برای دیدن پدر و مادرش لک زده است. می‌گوید: اگر مامان و بابایم را ببینم می‌گویم که دلم برایتان خیلی تنگ شده بود. مرا با خودتان ببرید خانه. خانه خیلی خوب است چون دوچرخه دارد، می‌توانی توی کوچه‌ها دوچرخه سواری کنی.

سهراب آرزو دارد که امام رضا(ع) را ببیند، می‌گوید: خیلی دوست دارم که امام رضا(ع) بیاید دیدنمان. سجاد وارد کلام ما می‌شود و می‌گوید: من دوست دارم بروم کربلا و برای پدر و مادرم دعا کنم که هرجا هستند سالم باشند و زودتر بیایند مرا با خودشان ببرند. امیرارسلان ۷سالش تمام‌شده و امسال وارد کلاس اول شده است. او دوست دارد پلیس شود و به مردم کمک کند تا ثواب‌هایش زیاد شود و بتواند برود بهشت. او مدت کوتاهی است که به گلستان‌علی(ع) آمده و دوست دارد که پیش پدر و مادرش برگردد. جلال ۶ساله هم آرزوی آتش‌نشان شدن را در سر می‌پروراند؛ روزی که سوار خودرو‌های بزرگ آتش‌نشانی شود و اگر جایی آتش گرفته آنجا را خاموش کند. وقتی حرف از پدر و مادر می‌شود، سرش را می‌اندازد پایین و با هر خرت و پرتی که جلوی دستش هست، ور می‌رود تا جواب ندهد.

معلق در بلاتکلیفی

کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست پر از حرف و ‌رؤیا هستند. وقتی علی ۹ساله که هنوز مدرسه نمی‌رود و یک‌بار لبخند مهربان معلم در نگاهش برای همیشه قاب نشده، از آرزوی معلم شدنش می‌گوید یا اکبر ۱۰ساله از رؤیای خلبان شدنش، من هنوز محو تماشای ریز خنده‌های محمد امیر ۷ساله هستم که خودش را در روپوش سفید دکتری مجسم می‌کند؛ سفیدپوشانی که نبودشان به وقت مرگ مادر برای او کابوس شده است. از ابوالفضل ۱۳ساله‌ای بگویم که به جای تاریخ و جغرافیای سال دوم راهنمایی، بخوانیم و بنویسیم کلاس دوم دبستان را می‌خواند یا از علی ۱۲ساله‌ای که می‌گوید در ۸سالگی از خانه فرار کرده، آن هم به‌خاطر ناسازگاری با نامادری.

آنقدر این واژه‌های گنده را راحت به زبان می‌آورد که بعید است معنای دقیق ناسازگاری را بداند اما خوب می‌داند که خانه برای یک بچه ۸ساله، خانه نبوده و فقط یک خوابگاه یا اسارتگاه بوده که خواسته خودش را به شب‌های نامطمئن خیابان‌های شلوغ شهر بسپارد. برخی بچه‌های بهزیستی با اینکه عدد شناسنامه‌ای آنها سن بلوغ را نشان می‌دهد اما هنوز بچه‌اند. هنوز در کوچه‌های بیم و امید میان کودکی تا نوجوانی، پرسه می‌زنند. بلوغ برای این بچه‌ها کابوس است؛ پسران ۱۳ساله‌ای که ترس از بزرگ شدن را لای شکلک درآوردن‌ها و شیطنت‌هایشان پنهان می‌کنند یا دختران نوجوانی که با دیدن هر ناشناسی، گل به‌گونه‌هایشان می‌افتد و خود را عروس خانه بختی تصور می‌کنند که برایشان خوشی بیاورد و ناجی این سرنوشت نامعلوم و بلاتکلیفی بی‌پایانشان باشد.

یک خانواده واقعی

ساعاتی را در کنار بچه‌های تحت حمایت بهزیستی و خیریه گلستان علی(ع) بودیم. با آنها گفتیم و شنیدیم؛ از رویاها و خواسته‌هایشان، از داشته‌ها و نداشته‌هایشان، از دردها و رازهایشان. این بچه‌ها همه رازند، همه حرفند، همه دردند. این بچه‌ها، لذت نشستن دسته جمعی سر سفره ناهار را نمی‌دانند وقتی که ظهرها، پدر را گوشه اتاق نشئه می‌بینند و مادر را خسته از تی کشیدن‌ خانه مردم، خفته در پستوی آشپرخانه. این بچه‌ها، زندان را دیده‌اند، تا ته بند نسوان رفته‌اند، به دیدن زنان عصبی و معتاد در کنار مادرشان، عادت کرده‌اند.

این بچه‌ها هر کاری کرده‌اند جز بچگی. آنها نمی‌دانند که مسافرت‌های تابستانی چه مزه‌ای دارد. هیچ وقت با نشان دادن معدل کارنامه‌شان، دست مادر روی سرشان کشیده نشده و از ذوق گرفتن جایزه پدر، قند ته دلشان آب نشده. این بچه‌ها، خوب می‌دانند که منقل و وافور چیست. خوب می‌دانند که تریاک و هرویین مصرف کننده‌اش را چه حالی می‌کند. خوب می‌دانند که چاقو و قمه چقدر تیز است و برنده. این بچه‌ها، بزهکاری را می‌دانند، زخم و درد اعتیاد را می‌فهمند، آدرس زندان را بلدند. این بچه‌ها هر آنچه نباید بدانند را می‌دانند و هر آنچه باید، نه. برخی‌شان امید دارند که خانواده‌ای پیدا شود و سرپرستی آنها را به‌عهده بگیرد و برخی دیگر هم منتظرند تا معجزه‌ای شود و پدر و مادرشان بشوند مثل همه پدر و مادرهایی که نفسشان برای بچه‌هایشان درمی‌رود و هر آنچه به آن نیاز دارند، برایشان فراهم می‌کنند. برخی از آنها خیری از پدر و مادر خونی‌شان ندیده‌اند، حتی نفرت از آنها، پایشان را به خیابان باز کرده تا همچون «علی» پسر نوجوانی که فرار از خانه را در ۸سالگی تجربه کرده، هر بار خاطره گرفتنشان توسط ۱۲۳(اورژانس اجتماعی) را با آب و تاب برای دوستانش تعریف کنند. آنچه شادی را در چهره این کودکان پایدار می‌کند، لذت داشتن یک خانواده است؛ یک خانواده واقعی.

۲۵هزار کودک با تجربه‌های تلخ

آمارها فقط بلدند بگویند حدود ۲۵هزار کودک بی‌سرپرست و بدسرپرست در سراسر کشور، آینده بلاتکلیفی دارند تا تمام بحث و جدل‌ها روی رسمی یا غیررسمی بودن آن بالا بگیرد اما از توان شمارشی آمارها خارج است که حساب کنند هر کودک بی‌سرپرست یا بدسرپرست بی‌آنکه به گذشته تلخش وابسته باشد یا به آینده غیرمحتملش امیدوار، چقدر از خواسته‌ها، نیازها و آرزوهایش در سال‌های کودکی تا بلوغ، نیست و نابود شده است. کودکان برای رشد خود نیاز به ثبات، آرامش و امنیت دارند درحالی‌که بیشتر کودکان حاضر در مراکز بهزیستی، سخت‌ترین و تلخ‌ترین صحنه‌ها را که شاید هیچ کدام از ما توانایی مواجهه با آنها را نداشته باشیم در زندگی خود تجربه کرده‌اند. به گفته مدیرکل دفتر توانمندسازی وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی، حدود ۲۴الی ۲۵هزار کودک به‌صورت شبانه روزی در بهزیستی نگهداری می‌شوند که سالانه حدود ۵هزار کودک به خانواده‌های دارای صلاحیت واگذار و تعداد کمتری از آمار کودکان واگذار شده به سازمان بهزیستی سپرده می‌شوند. آمارهایی که عبدالرحیم تاج الدین می‌دهد نشان از این دارد که آمار کودکان بدسرپرست نسبت به کودکان بی‌سرپرست رشد چشمگیرتری داشته است به‌طوری که حدود ۸۰درصد کودکان بهزیستی دارای پدر یا مادر هستند اما به‌علت بدسرپرستی تحت حمایت سازمان بهزیستی قرار گرفته‌اند.

ریحانه و فاطمه بهترین اتفاق زندگی ما هستند

پیمان نورمحسنی که مدیر مدرسه صاحب کوثر است به همراه همسرش، ۲دختر را به فرزندخواندگی قبول کرده‌اند؛ یکی ۴ماهه و دیگری یک سال و ۲ماهه. آنها بچه‌دار نمی‌شدند اگرچه به گفته خودشان قبل از اینکه تصمیم بگیرند بچه‌دار شوند، دوست داشتند فرزندخوانده هم داشته باشند. آنها وقتی اقدامات پزشکی برای بچه‌دار شدن را طی کردند و به نتیجه نرسیدند، تصمیم گرفتند سرپرستی فرزندان بی‌سرپرست را قبول کنند. تبیان گفت‌وگویی با این خانواده چهارنفری داشته است. نورمحسنی می‌گوید: پذیرفتن این موضوع از جانب دیگران از موانع پیش رویمان بود. می‌گفتند هنوز شما جوان هستید. درمان را ادامه بدهید. دیگران در شرایط ما نبودند. به آنها حق می‌دادیم که نپذیرند و قضاوتشان با توجه به اطلاعات خودشان باشد. جوان‌تر‌ها مشکلی نداشتند اما بودند در فامیل افرادی که سعی می‌کردند با حرف‌هایشان ما را منصرف کنند؛ حرف‌هایی مثل اینکه بچه خود آدم چه گلی به سر پدر و مادر می‌زند که بچه دیگران بخواهد بزند. پولتان را بی‌جهت خرج نکنید و بروید سفر و لذت زندگی را بچشید.

آنها تمام مراحل سخت و طولانی فرزندخواندگی را طی کردند. اینکه برای دادگاه محرز بشود که حتما بچه‌دار نمی‌شوند یا توانایی مالی و صلاحیت اخلاقی دارند. پدر خانواده لحظه‌های شیرینی که قرار بود خانواده‌شان ۴نفره شود را اینطور توصیف می‌کند: یک روز به‌ما زنگ زدند که بیایید و فرزندتان را تحویل بگیرید. وقتی برای تحویل گرفتن به شیرخوارگاه می‌روی، یک احساس خاصی داری. نمی‌خواهم برای کسانی که در انتظار فرزندخوانده هستند دلهره ایجاد کنم اما یک حس غریب را تجربه کردیم؛ حسی مثل شادی و دلشوره. حتی گاهی به درستی کاری که در حال انجامش بودیم، شک می‌کردیم.

مادر خانواده اضافه می‌کند: وقتی بچه‌ای را به دنیا می‌آوری هر مشکلی که داشته باشد، همه دوستش دارند اما وقتی فرزندخوانده‌ای را می‌آوری، پیش خودت فکر می‌کنی اگر بچه خودم بود، چشم‌هایش به من می‌رفت، موهایش به پدرش. اینجا فقط عشقی عمیق به کمک آدم می‌آید؛ حسی که باعث می‌شود تو با نخستین گریه آن بچه بگویی : جانم مادر!

آنها مدتی بود که برای فرزندخواندگی ریحانه اقدام کرده بودند و در انتظار گرفتن جواب بودند که سرپرستی فاطمه به آنها پیشنهاد می‌شود. یکی از همکاران خانم نورمحسنی به او می‌گوید که خواهرش بچه‌دار نمی‌شده و سرپرستی یک فرزند را با رضایت آن خانواده، قبول کرده و چون دخترها دوقلو بودند، یک فرزند دیگر مانده است. سرپرستی فاطمه را قبول می‌کنند. دخترشان یک‌سال و دوماهه شده بود که از بهزیستی برای دیدن ریحانه با آنها تماس می‌گیرند و تصمیم بر این می‌شود که سرپرستی ریحانه را هم قبول کنند. پدر خانواده معتقد است ناباروری از آن مشکلاتی است که می‌تواند یک فرصت برای زندگی باشد. در دنیا بچه‌هایی هستند که پدر و مادر ندارند و خدا شما را انتخاب می‌کند تا پدر و مادر آنها شوید. بچه‌هایی که والدینی ندارند و یا والدین خوبی ندارند، می‌توانند به زندگی شما بیایند و هر دو از داشتن هم لذت ببرید. آنها داشتن فاطمه و ریحانه را بهترین اتفاق زندگی‌شان می‌دانند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>